حكيم ابوالقاسم فردوسى
1247
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو بشنيد قيصر گرفت آفرين * بدان نامداران با راى و دين همى بود تا شمع گردان سپهر * دگر گونه تر شد بآيين و چهر [ جادو ساختن روميان و آزمايش كردن ايرانيان را ] چو خورشيد گردنده بىرنگ شد * ستاره ببرج شباهنگ شد بفرمود قيصر بنيرنگ ساز * كه پيش آرد انديشههاى دراز بسازيد جايى شگفتى طلسم * كه كس باز نشناسد او را بجسم نشسته زنى خوب بر تخت ناز * پر از شرم با جامههاى طراز ازين روى و زان رو پرستندگان * پس پشت و پيش اندرش بندگان نشسته بران تخت بىگفت و گوى * بگريان زنى ماند آن خوب روى زمان تا زمان دست بر آختى * سرشكى ز مژگان بينداختى هر آن كس كه ديدى مر او را ز دور * زنى يافتى شيفته پر ز نور كه بگريستى بر مسيحا بزار * دو رخ زرد و مژگان چو ابر بهار طلسم بزرگان چو آمد بجاى * بر قيصر آمد يكى رهنماى ز دانا چو بشنيد قيصر برفت * بپيش طلسم آمد آنگاه تفت از ان جادويى در شگفتى بماند * فرستاد و گستهم را پيش خواند بگستهم گفت اى گو نامدار * يكى دخترى داشتم چون نگار بباليد و آمدش هنگام شوى * يكى خويش بد مر و را نامجوى به راه مسيحا به دو دادمش * ز بىدانشى روى بگشادمش فرستادم او را بخان جوان * سوى آسمان شد روان جوان كنون او نشستست با سوك و درد * شده روز روشن برو لاژورد نه پندم پذيرد نه گويد سخن * جهان نو از رنج او شد كهن يكى رنج بردار و او را ببين * سخنهاى دانندگان برگزين جوانى و از گوهر پهلوان * مگر با تو او برگشايد زبان به دو گفت گستهم كايدون كنم * مگر از دلش رنج بيرون كنم بنزد طلسم آمد آن نامدار * گشاده دل و بر سخن كامگار چو آمد بنزديك تختش فراز * طلسم از بر تخت بردش نماز گرانمايه گستهم بنشست خوار * سخن گفت با دختر سوكوار دلاور نخست اندر آمد بپند * سخنها كه او را بدى سودمند به دو گفت كاى دخت قيصر نژاد * خردمند نخروشد از كار داد رها نيست از مرگ پرّان عقاب * چه در بيشه شير و چه ماهى در آب همه باد بد گفتن پهلوان * كه زن بىزبان بود و تن بىروان بانگشت خود هر زمانى سرشك * بينداختى پيش گويا پزشك چو گستهم ازو در شگفتى بماند * فرستاد قيصر كس او را بخواند چه ديدى به دو گفت از دخترم * كزو تيره گردد همى افسرم به دو گفت بسيار دادمش پند * نبد پند من پيش او كاربند دگر روز قيصر ببالوى گفت * كه امروز با انديان باش جفت همان نيز شاپور مهتر نژاد * كند جان ما را بدين دخت شاد